|
تورا بهانه میکنم
جمعه ششم آذر 1388 سکوتم را به باران هديه کردم
تمام زندگي را گريه کردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاکي رسيدم تکيه کردم کنار آشيانه تو آشيانه مي کنم فضايه آشيانه را پر از ترانه مي کنم کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست من قايق آواره ي درياي تو هستم خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست در حسرت ديدار تو مي سوزم و امٌا اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست
ای کاش
چهارشنبه هفتم مرداد 1388 اي کاش از عشق تو مي مردم ، كاش مي مردم و ديگر كسي نگاه عاشقانه اي به من نمي كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسي به جز تو بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشي… كسي به جز تو لايق من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمي به من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسي نگاه بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو مي مردم ، كاش مي مردم تا با دلي عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…! اگه روزي دل من به جز تو عاشق كسي ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان زندگي من است و پايان داستان عشق…! كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند مي شود تنها براي تو است … من به جز تو به كسي ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو مي باشم…! بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخاركن! افتخار كن چنين عشق و همدمي نصيبت شده است ، عشقي كه تا ابدخواهد ماند… من مغرور شده ام ، مغرور عشقي كه به تو مي ورزم شده ام، غرور من به خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو مي باشد … غروري كه پايانش رنگ آغاز زندگي است… آهاي عزيز من به عشق من افتخار كن ، چون كه ميان اين همه عاشقاني كه من دارم تو را براي همدم و عشق زندگي ام انتخاب كرده ام
ترانه غم
شنبه دهم اسفند 1387 آری تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کرده ام. در تمام شب چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنهاست. در این شبهای غم انگیزتنهایی و بی قراری که من با ماه این مونس وناظر شب زنده داریهای خویش نجواها دارم کجاست آن اهل دلی که شبی را بادل سوخته ما به صبح رساند وبزم و شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند تا آسمان خزان زده نفسهایم رابه دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند. ومن همچنان درانتظار ملکه سرزمین دل تامراهمره خودبه فراسوی ماه به بزم ستارگان ببردتا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی دهد. اما باز دلم تنهاست ودوست دارم برایش بنویسم چون پراز دردم پراز رنج ونامردیهای زمانه پراز دغدغه های روزگار. مینویسم که چگونه در تنهایی هایم به اشکهای همیشه همراهم به این لشکر زلال وزیبا که از ضمیری پاک متولد میشوند تا یاوران لحظات رنج وتنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم. ای عشق ای منجی جاودانه،ای منجی جاودانه،ای همیشه ماندگار،بامن بمان برای همیشه. چراکه با این همه تنهایی،تنها به امید وصالت تا آخرین روزحیات جاودانه خواهم زیست آری آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست،عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن.
جاودانه ها
چهارشنبه دوم بهمن 1387 مهربانان،زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثار شما خوبان خواهم کرد. عطر آغوشتان را دوست دارم چرا که بوی بهترین یاسهای زندگی را برای من تداعی میکند. صدای قلبتان را دوست دارم چرا که زیباترین آهنگ زندگی را می نوازد. دستان پراز مهرتان را دوست دارم چرا که بذرهای محبت را بر زمین وجودم می پاشند. چشمانتان را دوست دارم چراکه زیباترین مرواریدهای عالم دراین صدفهانهفته است. ای یاسهای سپید زندگی شمادرکدامین گلستان عشق بگذارم که طراوتتان جاودانه باشد. اما نه نمی شود شما رادر گلستان زمان نهاد چرا که هیچ گلستانی لایق این همه زیبایی ومهربانی وصفا نیست . پس شمارا در اعماق جاودان قلبم امروز از فرازونشیب روزها هنوز خانه قلبم از عشق شما لبریز است. ای یاسهای سپید وجاودان امروز از فرازونشیب روزها هنوز خانه قلبم از عشق شما خوبان گرم است. جاودانه های بی مثال قلبم الهی تا ابد پایدار باشید. تقدیم به آبجی وداداش مهربونم
رفتار من عادی است!
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا می بیند از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانی های ساده و با همان امضا... همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام .... این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روز ها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان- با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال... از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم ازجمله دیشب هم دیگر تر از شب های بی رحمانه دیگر بود: من کاملا تعطیل بودم اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم با کفش هایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد انگار از لابه لای کاغذ تاخورده نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یک پاره از مهتاب خوردم ... دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سال های پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست ... این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم ... گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم گاهی صد بار در یک روز می میرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است ... گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است " قیصر امین پور"
به عهدت وفا کن
دوشنبه دوم دی 1387 یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یدفه رهاش کنیم چون خرد میشه ، میشکنه و آهسته می میره یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نزاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیری. ازتمام وجودم صدات کردم ولی تو حتی بدون یه نیم نگاه بی تفاوت ازکنارم رد شدی نمیدونم شاید عادت کردی به همیشه بودنم بدون شک نازنینم بامن بودن خطر کردن است کار تو درست بود...
خدایا به که گویم ...
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 خدایا به که گویم داغ دلم را پرده از راز دلم پیش کی پاره کنم پس می نویسم تا شاید جایی از وجودم از غم بیرون شود اماهرچند می نویسم جوهر غم وجودم به اتمام نخواهد رسید.
بهش بگین
جمعه چهاردهم تیر 1387 وقتي که خاکم مي کنند بهش بگين پيشم نياد
بگين که رفت مسافرت بگين شماره اي نداد
يه جور بگين که اخرش از حرفاتون حول نکنه
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو برداريد اتيش بزنيد
هر چي که خاطره دارم بريد و از بيخ بزنيد
نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه
نمي خوام هيچ وقت تنمو تو گورم بلرزونه
برو اتيش به قلب من نزن
بذار نگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من
چال بشه با من کلي خاطره
برو نمي خوام ببيني خونه من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگاي پو شالي شده
اون که مي گفت مي مرد واست ديدي راس راسي مرد
رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگين نشست به پات بهش بگين نيومدي
بگين هنوز دوست داره با اينکه قيدشو زدي
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم مياد جاي هميشگي سر قرار تو رود خونه
وصیت من
دوشنبه سوم تیر 1387 آي آدما گوش بکنيد وصيت من آي شما که ميگيريد رو دوشتون جنازه من دستاي منو از تو تابوت بيرون بذاريد تا که بدونن هيچي از اين دنيا نبردم?خالين دستاي من تورو خدا موهاي منو شونه نکشيد تا که بدونن دست نوازش ميکشيدن رو سر من اگه کسي سراغ منو ازتون گرفت?تورو خدا نزارين بره آخه اونه قاتل من بگيد چشاش به در بود?نيومدي سراغش بگيد به ياد تو بود?نيومدي سراغش بگيد که تک پرت بود?نيومدي سراغش بگيد که عاشقت مرد?ديگه نيا سراغش
مجازات عشق
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من و من تنهایی خود را در آغوش می کشم
|
|
|